|
RooZhaYe-ZeNDeGi |
|
روزهاي زندگي |
بنويس آب ، نوشت آب نان بنويس ، نوشت نان تخته را پاک نمود و به جايش برگشت پاي او مي لرزيد، ليک آرام نشست زنگ تفريح زدند هرکسي چيزي داشت براي خوردن دخترک با اندوه،زير چشمي همه رامي پاييد وسپس بي ترديد ، دست خود کرد دراز سوي شيري که در آن جاري بود آب بي منت خلق، بازهم زنگ زدند. او سرجايش نشست چشم در چشم معلم خاموش !! کرد ترسيم دو سه شاخه ي رز ، رو به شاگردان گفت: ساقه ها را ازدم ، شکلاتي بزنيد پشت گلبرگ کرم،يا نباتي بزنيد برگها را بزنيدهمگي رنگ خيار گل بالايي را رنگ زيباي انار گل سمت چپ را ، پرتقالي نيکوست وسط گلها هم ، رنگ شاد ليموست آن گل پايين را ، تيره ي گيلاسي سايه ي گل ها را روشن ريواسي دخترک،گل ها را روي يک صفحه کشيد وبه گفتارمعلم کمکي انديشيد که چه رنگ است انار ؟يا چه رنگ است خيار ؟پرتقال و گيلاس ؟ شکلات و ريواس اشکي از گوشه چشمش لغزيد گل و برگ و ساقه همه را آبي زد..!!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:8 توسط کامران |